ويلفرد مادلونگ ( مترجم : نمايى / قاسمى / مهدوى / ضابط )

92

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي )

بازگرداند تا متولّى آن باشند ، امّا سهم پيامبر را از خيبر و فدك نگه داشت . او عقيده داشت كه داراييهاى گروه دوم ، بر خلاف گروه اول ، تنها براى رفع نيازهاى فردى خود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و موارد اضطرارى ديگر در نظر گرفته شده بود و پس از او بايد در اختيار حاكم وقت قرار بگيرند . « 1 » به گفته عايشه ، على عليه السّلام پس از اندك مدتى حقّ عباس از ما ترك محمد صلّى اللّه عليه و آله در مدينه را غصب كرد . « 2 » مالك بن اوس بن حدثان از طايفهء بنى نصر قبيله هوازن روايت كرده در جلسه‌اى حضور داشته كه در آن عباس و على عليه السّلام دعواى خود را براى داورى به نزد خليفه آورده بودند . ابتدا چند تن از صحابه نخستين يعنى عثمان ، عبد الرحمن بن عوف ، زبير و سعد بن ابى وقاص « 3 » و سپس عباس و على عليه السّلام به مجلس پذيرفته شدند . عباس از خليفه خواست كه در دعواى بين او و برادرزاده‌اش بر سر ماترك پيامبر از اموال بنى نضير داورى كند و سپس هر يك ديگرى را متهم كرد . « 4 » عمر ، در پاسخ به اصرار صحابهء نخستين براى پذيرش داورى ، ابتدا رو به آنان كرد و پرسيد آيا همگى مىدانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : « لا نورث ، ما تركنا صدقة [ ما ميراث از خود به جا نمىگذاريم و هر چه هست صدقه است ] » و مقصود از « ما » خود پيامبر بود . ظاهرا تصديق روايت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دال بر نفى حق ارث از خانواده‌اش ، به نوعى سوگند وفادارى به خلافت تبديل شده بود ، لذا همگى آن را تأييد كردند . سپس عمر از على عليه السّلام و عباس نيز همين سؤال را پرسيد و آنان نيز اذعان كردند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چنين گفته است . عمر سپس آيه ششم سورهء حشر را قرائت كرد كه در آن خداوند فىء بنى نضير را فقط به پيامبر مىبخشد و او آن غنايم را به صوابديد خود تقسيم مىكند . او بخشى از اين اموال را به اندازهء نياز سالانه خويشاوندانش به آنان داد و مابقى را در راه خدا صرف كرد . أبو بكر در زمان خلافت خود اين اموال را در همان وضع حفظ و كاملا از شيوه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيروى كرد و عمر نيز در دو سال نخست حكومت خود چنين كرد . سپس عباس و

--> ( 1 ) بخارى ، صحيح ، خمس 2 ؛ ابن حنبل ، مسند ، ج 1 ، 6 - 7 . همچنين ر . ك : كتاب حاضر ، پيوست 2 . ( 2 ) ابن حنبل ، مسند ، ج 1 ، ص 6 . ( 3 ) بنا به روايتى ديگر در همين باره ، طلحه نيز حاضر بود . ر . ك : ابن حجر ، فتح البارى ، قاهره ، 1319 - 1329 / 1901 - 1911 ، ج 6 ، ص 125 . ( 4 ) همان .